قرارگرفتن در موقعیت آنها را نداشتم .اما حدود یک ما ه پیش بود که وقتی از زبان پدر و مادر
یکی از دوستان سفر کرده داستان عشقش را شنیدم ،واقعاً آرزو کردم که ایکاش مثل او بودم
یک سال پیش بود که به محله ای در لواسان اومده بودند .پدر ومادری پیر و مهربان
داشت ، طبق عادت روزگار این پیر مرد های خانواده ها بودند که بدون هیچ ریایی با هم زودتر
آشنا شدند و بعد از آن من او را شناختم .کم حرف بود و آرام .گرچه از نظر گذر زمان در حدود
سی و هفت ساله بود اما از لحاظ چهره گویی سالیان سال بود که از این سن گذر کرده .
رفتاری توام با وقار و مهربانی داشت .خیلی دوست داشتم که بتونم با او بیشتر آشنابشم
اما دریغ که همواره گرفتاریهای مادی این دنیا ما را از رسیدن به خیلی از موهبات الهی باز
میداره و خوشا به حال آنانکه این بندها را دریدند.
آشنایی من با او محدود شد به سلام واحوالپرسی که وقتی در خیابان همدیگر رو میدیدیم تا
اینکه در نیمه های شب یک ماه پیش در کوچه قیل و قالی بلند شد .کنجکاو از این سر و صدا
به کوچه اومدم و حیران ازآنچه میشنیدم .
پدر و مادرش اشک ریزان آه و ناله سر داده بودند که او رفت .
به گفته پدرش انگار که تعجیلی داشت در رفتن و آن جسد خاکی را نیز گویا نیرویی بسوی
آرامگاه ابدیش حول میداد و همچون گلبرگی در باد بهاری سبک و شتابان رفت .
و اما آن عشقی که در ابتدا گفتم :
در سن نوزده بیست سالگی بود که در یکی از میهمانی های خانوادگی با دختری از دیار
سرزمینهای غربی آشنا شد ،در مدت زمان کمی که آن دختر در ایران بودبهانه ای شد تا او
عاشقانه دختر را ستایش کند و در این عشق کوچکترین ریایی نداشته باشد .خالصانه دختر
را دوست داشت و از او خواست که بماند اما دختر درمانده از این خواسته .دختر رفت و او با
شعله های عشقی پاک مانده بر جا .
اما چه خوش عشقی بود برای او ،که نور عشق حق در او پدیدار گشت و او عاشق حق شد
و در نور آن روشن .و هر دلی را نور عشق یار روشن کند دگر کسی را یارای راه یافتن به آن نباشد.
قنوتی میگفت با صدای دل .سجده ای بر روی خون دل .حمد و ثنایش زبان زد اقوام بود و او
بی نیاز این خاک .
تا که دگر خود را برای رفتن صاف دیدو زلال .بوی یار را حس کرد و لحظه هجرت را مناسب
رو به مادر کرد و گفت زمان رفتن است و نیاز به رضایت تو و مادر حلال کردش و او تا ساعتی
بعد برای همیشه رفت .
خوشا به حالی که او دارد در کنار یار جاوید
(کلیه مطالب بالا واقعی است و برای حرمتش نامش بیان نکردم )
یا حی و یا قیوم .
